“توقی خان!”

“توقی خان؟!”
****
“دول جم” که صدا کرد همگی با ایراغ، تیاغ و سوار بر الاغ به سوی خانه “توقی خان” حرکت کردند، خانه “توقی” آخرین خانه ای بود که در انتهای دشت قرار داشت! همیشه حضور به موقع دیگران نجات او را به دنبال داشت! او همیشه مدیون و ممنون همسایه های خوب اش بود!
****
خشکسالی بیداد میکرد، کشتزارها پیش از آنکه به دانه نشینند، خشکیدند و به “پخل” تبدیل شدند! گلهای درختان پیش از آنکه “غوره” شوند پژمردند و ریختند! اندک “غوره” ها هیچ وقت نرسیده از درخت افتادند! علف ها خشکیدند و “کوده” گشتند! حیوانات شیرده یا مردند، یا در بدل گندم فروخته شدند! و…!؟
****
کار و کاسبی “توقی” حسابی گرفته بود، چون در مرز قرار داشت، از عبور مردم برای خرید گندم”خاکپولی” می گرفت! قطارهای الاغ و قاطر اش مرتب در رفت و آمد بود، گندم های وارداتی را به چن برابر قیمت به دیگران می فروخت! هر روز بر تعداد “رمه ها و گاو و گوروم” اش در برابر خرید گندم، اضافه و اضافه تر می شد! کم کم احساس خانی میکرد و به “خان” خود خوانده تبدیل شده بود! از خطاب دیگران با لفظ “خان” کیفور می گشت! و…!
****
زمستان خشک، سرد و سخت از راه رسید، از شدت سرما ارتباط و گشت و گذار به حداقل رسیده بود! مردم با جیره بندی روزها و شب های سختی را سپری می کردند! اما “توقی خان” غرق در نعمت، اموال و سرمایه، بر سرخی “توخنه” لم داده از “قدید” خوشمزه همراه با نان، دوغ، شیر، ماست و… شکم سیر می زد…!
****
حتی از حیوانات چرنده، پرنده و خزنده هیچ خبری نبود، انگار همگی نابود و منقرض گشته باشند! پستانداران کوچک نیز به داخل غارها در دل زمین خزیده بودند! هیچ جنبنده ای دیده نمی شد!
گرگ ها روزگار سخت و دشواری را تجربه می کردند، روزهای متوالی چیزی برای خوردن نداشتند! روزی به روباه پیری دست یافتند، چاره ای نبود از “مردن گوشت روباه خوردن بهتر!”
روباه پیر به رئیس گله گفت: اگر مرا بخورید به هر کدام تان یک لقمه هم نمی رسد، ولی اگر مهلت دهید شموو ره به “قوتو”ن پر گاو و گوسفند راهنمایی می کنم که ماه ها هم شما خوراک داشته باشید و هم من!
رئیس گله با تردید و احتیاط پذیرفت، به خطر اش می ارزید، اگر چن گرگ طعمه مرگ می شد چه باک، گله نجات می یافت و…!

photo-aks.loxtarin_(34)
****
نیمه شب گرگ ها درپی “روباه پیر”، راه افتادند، روباهک با یک خیز بلند از دریچه به داخل “قوتو” پرید، لحظاتی بعد زنجیر پشت درب شرینگ افتاد، حمله شروع شد، رئیس گله دستور داده بود که تا می توانند فقط بدرند و پاره کنن!
سر و صدایی گاوها و گله های زخمی خواب خوش “توقی خان” و نوکر هایش را آشفته نمود! “داروها” نم کشیده، تفنگ ها صدا نکردند! از بیل و کلنگ و… کاری ساخته نبود! “توقی” به یاد کمک از همسایه ها افتاد، پوست ترک خورده “دول” با اولین ضربت پاره شد! آواز “دول جم” دیگه بور نشد! تا همسایه گان مثل همیش به کمک اش آیند!!
****
لاشه های مردار را به داخل قول انداختند، تلفات اندک گرگ ها ارزش اش را داشت! ماه ها از لاشه های افتاده می بردند و می خوردند…! از “گله و گوروم” توقی تقریبا چیزی باقی نمانده بود! همه می گفتند: “چوپ خدا صدا ندارد!”، “توقی خان” آروز می کرد:
ای کاش خاک پولی نگرفته بودم!
ای کاش گندم ها را به چن برابر نفروخته بودم!
ای کاش گاو و گله مردم را ارزان صاحب نشده بودم! ای کاش “دول جم” پاره نشده بود! ای کاش…!؟
******
م، خرمی
۱۴ حوت ۹۷

نوشته شده توسط مصطفی خرمی. در دسته آخرین مطالب

انتشار یافته در حوت ۱۶, ۱۳۹۷ با بدون دیدگاه

بدون دیدگاه

در حال حاظر دیدگاهی وجود ندارد “توقی خان!”. شاید شما مایل به افزودن یکی از نظرات شخصی خودتان؟

دیدگاهتان را بنویسید


3 × = شش