سالگرد شهادت امام کاظم علیه السلام

55853725_2369944253281413_575792914953666560_n

سالگرد شهادت امام کاظم علیه السلام

سالگرد شهادت امام هفتم حضرت امام موسى بن جعفر(علیه السلام) را به تمامى مسلمانان جهان، خاصه شیعیان آن بزرگوار تسلیت عرض نموده، امید آن داریم که خداوند متعال توفیق اطاعت و پیروى این بزرگواران را به همه ما عنایت فرماید.

به همین مناسبت در حد توان و وسع مقاله اى کوتاه در حالات و فضایل و مناقب آن بزرگوار تقدیم علاقه مندان مى شود، به امید آن که مقبول آستان مقدس آن حضرت واقع شود.

تاریخ ولادت

حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) در سال ۱۲۸ هجرى در قریه «ابواء» که روستایى است میان مکه و مدینه به دنیا آمد، پدر بزرگوار آن حضرت جناب امام جعفر صادق(علیه السلام) امام ششم شیعیان، و مادرش خانمى بود به نام حمیده بربریّه، و مدت امامت آن حضرت ۳۵ سال بود.

نام و کنیه و لقب

نام آن حضرت موسى، و کنیه معروف آن بزرگوار أبا الحسن بود، و کنیه أبا ابراهیم و أبا على نیز درباره آن امام همام اطلاق مى شود، ایشان داراى القاب زیادى بودند، که از آنهاست: کاظم، صابر، عالم و به جهت دارا بودن صفات فضل و کمال به عبد صالح نیز معروف بودند.

امامت آن حضرت

درباره امامت موسى بن جعفر بزرگان اصحاب امام صادق(علیه السلام) از آن حضرت روایات زیادى نقل کرده اند که در آنها به مسأله جانشینى ایشان و امامت آن بزرگوار تصریح شده است.

از جمله این روایات به چند مورد اشاره مى کنیم.

۱ ـ مفضّل بن عمر جعفى که از اصحاب بزرگ امام صادق(علیه السلام) است نقل کرده است که: نزد آن حضرت بودم که حضرت موسى بن جعفر در حالى که کودکى بود وارد شد، در این هنگام امام صادق(علیه السلام) به من فرمود: او را جانشین من بدان و به هر کدام از یارانت که اطمینان دارى نیز این مطلب را بگو.

۲ ـ شخصى به نام فیض بن مختار مى گوید: به امام صادق(علیه السلام) گفتم: دست مرا بگیر و مرا از آتش نجات بده، به من بگو که امام بعد از شما کیست؟ در این حال حضرت موسى بن جعفر که در سن کودکى بود وارد شد فرمود: این امام شماست، پس از او اطاعت کن.

۳ ـ طاهر بن محمد از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده است که روزى آن حضرت به فرزند خود عبدالله مى فرمود: چرا همانند برادرت موسى نیستى؟ قسم به خداوند که من نور در جبین او مى بینم، پس عبدالله گفت: چگونه است و حال آن که پدر هر دوى ما یکى است و هر دو از یک ریشه ایم؟ امام صادق(علیه السلام) فرمود: او از جان من است و تو فرزند منى.

۴ ـ محمد بن سنان از یعقوب سراج نقل کرده است که گفت: روزى به خانه امام صادق(علیه السلام) رفتم، آن حضرت بالاى گهواره موسى بن جعفر ایستاده بود، مدتى طولانى با او نجوا کرد، من نشستم تا آن که حضرت از نجوا با آن کودک بزرگوار فارغ شد، سپس ایستادم، حضرت صادق فرمود: نزد مولایت برو و به او سلام کن. من نزدیک گهواره رفتم سلام کردم، با زبانى فصیح سلام مرا جواب داده آنگاه به من فرمود: برو نامى که دیروز براى دختر گذاردى تغییر ده، زیرا آن نامى است که خدا آن را دوست ندارد و مبغوض اوست، یعقوب مى گوید من دخترى داشتم که نام او را «حمیراء» گذارده بودم، سپس امام صادق(علیه السلام) فرمود: به دستور او رفتار کن تا هدایت شوى، من رفتم و نام دختر را عوض کردم.

۵ ـ صفوان جمال مى گوید: از امام صادق پرسیدم: صاحب این امر (امامت) کیست؟ فرمود: صاحب این امر به سرگرمى و بازى نمى پردازد، در این میان حضرت کاظم(علیه السلام) که کودک خردسالى بود وارد شد و بزغاله اى همراه داشت، خطاب به او مى فرمود: براى پروردگارت سجده کن. پس امام صادق(علیه السلام) او را در برگرفته به سینه چسبانیده فرمود: پدر و مادرم به فدایت اى کسى که به بازى و سرگرمى نمى پردازى.

معجزات و کرامات

۱ ـ حضرت صادق(علیه السلام) از دنیا رفته بود، به جهت جوّ ارعاب و وحشت عدّه اى از امام بعد از آن حضرت خبر نداشتند و در امر امامت متحیر بودند، در بین این افراد اشخاص زبده و بزرگى نیز بودند، اما امام بعد از امام صادق(علیه السلام) را از کجا بشناسند و به چه کسى رجوع کنند، در اینجاست که باید این معضل با اعجاز حل شود، داستان زیر یکى از این موارد است که امام(علیه السلام) به افراد خاصّى خود را مى شناساند و آنان را از حیرت و سرگردانى نجات مى دهد.

هشام بن سالم مى گوید: بعد از وفات امام صادق(علیه السلام) من و محمد بن نعمان (صاحب الطاق) در مدینه بودیم، و مردم ناآگاه دور عبدالله بن جعفر را به عنوان امام گرفته بودند، ما نیز به نزد او رفتیم، از زکات پرسیدیم، و او به اشتباه جواب داد، ما گفتیم: قسم به خدا که مرجئه نیز چنین نمى گویند، او پرسید: مرجئه کیانند؟ من چه مى دانم که مرجئه چه مى گویند.

هشام مى گوید: سرگردان از نزد او بیرون آمدیم و نمى دانستیم به کجا برویم، در یکى از کوچه هاى مدینه گریان نشستیم و متحیّر بودیم که به کجا پناه ببریم، آیا به طرف مرجئه برویم، یا به قدریّه یا معتزله یا زیدیّه، در همین حال پیر مردى را دیدم که با دست به من اشاره کرد، از آن ترسیدم که از جاسوسان منصور دوانیقى باشد. زیرا او بعد از شهادت امام صادق جاسوسانى گمارده بود که ببینند مردم به چه کسى گرایش پیدا کنند و امام کیست، تا آن که او را به شهادت برساند.

به محمد بن نعمان گفتم: تو از من دور شو، زیرا بر جان خود و تو مى ترسم، او مرا کار دارد و با تو کارى ندارد، سپس دنبال پیر مرد رفتم، زیرا چاره اى جز متابعت از او در خود نمى دیدم، او رفت و من به دنبال او تا آن که به درخانه حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) رسیدیم، سپس آن پیرمرد راهنما رفت و مرا تنها گذاشت، در همین اثناء خادمى که در آستانه در خانه ایستاده بود گفت: داخل شو خدا ترا بیامرزد، داخل خانه شدم، در همین حال حضرت موسى بن جعفر ابتداء به سخن کرده و فرمود:

«ألّى إلّى، لا إلى المرجئة، ولا الى القدریّة، لا الى المتعزلة، ولا الى الزیدیّة»

به دنبال من بیائید، نه به سوى مرجئه و نه قدریه، و نه معتزله، و نه زیدیّه، عرض کردم: فدایت شوم پدرت از دنیا رفت؟ فرمود: بلى، گفتم مرد، فرمود بلى، گفتم: امام بعد از او کیست؟ فرمود: خداوند اگر بخودهد تو را هدایت مى کند، گفتم: فدایت شوم آیا تو امامى؟ حضرت فرمود: من آن را نمى گویم.

به خود گفتم: راه پرسیدن را خوب انتخاب نکردم، پس سئوال را چنین مطرح کردم و پرسیدم: آیا براى شما امامى هست؟ آن حضرت فرمود: نه، از این مطلب آنچنان شاد شدم که جز خدا اندازه شادى مرا نمى داند، سپس از آن حضرت مسائلى پرسیدم و او را دریاى بى پایان علم و حکمت یافتم، به آن جناب عرض کردم: فدایت شوم شیعیان و پیروان پدرت سرگردانند، آن حضرت فرمود به آنهائى که اطمینان دارى بگو.

هشام مى گوید: بیرون آمدم، با محمد بن نعمان که روبرو شدم پرسید: چه خبر بود؟ گفتم: هدایت، و داستان را براى او نقل کردم، سپس زراره و ابا بصیر را دیدیم و به آنان نیز گفتیم، و آن ها نزد حضرت رفته و بعد از پرسش مسائل به امامت آن بزرگوار یقین پیدا کردند.

ابن سنان روایت کرده است که هارون الرشید براى على بن یقطین که وزیر او و در عین حال از دوستداران حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) بود هدایائى فرستاده بود که در بین آن هدایا جبّه اى از خز سیاه رنگ بود، و از جامه هاى زربفت سلطنتى بود، على بن یقطین به جهت ارادتى که به امام موسى بن جعفر (علیه السلام)داشت، تمام آن هدایا را نزد حضرت فرستاد، آن بزرگوار همه آن هدایا و اموالى را که به عنوان خمس فرستاده بود قبول فرمود، لکن جبّه خز را پس فرستاد و به على بن یقطین نوشت: این جبّه را نگهدار و از دست مده که روزى به آن احتیاج پیدا خواهى کرد، على بن یقطین به جهت ایمانى که به گفته آن بزرگوار داشت جبّه را نگهدارى کرد.

چند روزى از این جریان گذشت و على بن یقطین بر خادم مخصوص خویش به جهتى خشمگین شد، و او را از خدمت عزل کرد، آن خادم که علاقه على بن یقطین را به امام موسى بن جعفر (علیه السلام) مى دانست نزد هارون رفته و گفت: این مرد معتقد به امامت موسى بن جعفر است و هر سال خمس مال خود را نزد او مى فرستد، و آن جبّه اى که امیر المؤمنین به او مرحمت کره بود در روز فلان و ساعت فلان به نزد او فرستاده.

هارون از شنیدن این سخنان بر افروخت و سخت خشمناک شد و گفت: من این جریان را تحقیق مى کنم، و اگر چنان باشد که تو مى گوئى او را خواهم کشت، و در همان ساعت دستور به احضار على بن یقطین داد و چون در برابرش حاضر نشد گفت: آن جبّه اى که به تو دادم چه کردى؟ گفت: اى امیر المؤمنین آن جبّه در نزد من است و در چمدانى مهر کرده و معطّر گذاشته ام، و هر روز بامداد آن چمدان را باز مى کنم و آن جبّه را بیرون مى آوردم و آن را مى بوسم، سپس سرجاى خود مى گذارم.

هارون گفت: هم اکنون آن را پیش من بیاور، على بن یقطین یکى از خادمان خود را طلبید و به او گفت به فلان اطاق برو و کلید آن را از کلید دار من بگیر و در فلان صندوق که در آن اطاق است چمدانى مهر کرده است آن را همانطور نزد من بیاور، خادم رفت و پس از مدتى برگشت و آن چمدان را آورد. هارون دستور داد مهرش را شکستند و آن را باز کردند، جبّه را همانطور که على بن یقطین گفته بود در میان آن دید، خشم او فرو نشست و به على بن یقطین گفت: آن را به جاى خود باز گردان که پس از این سخن هیچ سخن چین را درباره تو قبول نخواهم کرد.

سپس دستور داد آن غلام را که سعایت کرده بود هزار تازیانه بزنند، که در اثناء زدن تازیانه جان داد.

۳ـ معجزه سوّم که به اختصار آن را ذکر مى کنیم دستور حضرت موسى بن جعفر به على بن یقطین درباره وضو است که دستور فرمودند او به طریقه اهل سنت وضو بگیرد، و چون به هارون گفتند على بن یقطین رافضى است، او خود براى آنکه اطلاع حاضل کند در جائى مخفى شد و دید که او بر طریقه اهل سنت وضو مى گیرد، از مخفى گاه خارج شد و گفت: دروغ مى گویند که تو رافضى هستى، سپس حضرت نامه اى به او نوشت که بعد از این وضو را به طریقه اهل بیت بگیرد.

مرحوم شیخ مفید در کتاب ارزشمند ارشاد بعد از ذکر این معجزات مى فرماید: اخبار و روایات در این باب بسیار است لکن ما به همین مقدار اکتفا مى کنیم. چون بنابر اختصار است.

فضائل و مناقب

مرحوم مفید مى نویسد: حضرت موسى بن جعفر اعبد و افقه و با سخاوت ترین اهل زمان خود بود، و روایت شده که نافله شب را به نماز صبح متصل مى فرمود، یعنى شب تا صبح را به عبادت خدا مشغول بود، سپس تعقیب نماز صبح را مى خواند تا آنکه آفتاب طلوع مى کرد، و سپس به سجده مى رفت و سر از سجده بر نمى داشت

و مشغول حمد و ثناى پروردگار بود تا آنکه ظهر مى شد.

و آن حضرت زیاد مى گفت: خداوندا از تو راحت هنگام جان دادن و گذشت در موقع حساب را مى خواهم، و نیز دعاى آن حضرت بود که مى گفت: گناه بنده ات بزرگ است، پس باید گذشت و عفو تو نیز نیکو باشد، و از ترس خدا آنچنان مى گریست که محاسن شریفش از اشک چشم تر مى شد.

و آن حضرت مهربان ترین مردم به خانواده و خویشاوندان خود بود، و از فقراى مدینه در شبها تفقّد و نوازش مى فرمود، و زنبیل هائى که در آن پول طلا و نقره و آرد و خرما بود براى ایشان مى برد و به آنان مى رساند، و آن ها نمى دانستند از کجا مى آید و چه کسى مى آورد.

و سخاوت آن حضرت زبانزد مردم بود وهمیشه از آن سخن مى گفتند.

نقل کرده اند شخصى در مدینه بود که به چند واسطه نبسش به عمر بن خطاب مى رسیده و حضرت موسى بن جعفر را همیشه مى آزرد، و هرگاه آن حضرت را مى دید به او دشنام مى داد و به على (علیه السلام) ناسزا مى گفت.

روزى برخى از یاران و همنشینان آن حضرت عرض کردند: اگر اجازه فرمائید این مرد تبهکار بد زبان را بکشیم، آن حضرت با این کار به شدت مخالفت کرد و آنان را از انجام این عمل بازداشت، روزى حال آن مرد را پرسید، گفتند: در اطراف مدینه زراعت مى کند.

حضرت بر الاغى سوار شد و همچنان که سوار بر مرکب بود به مزرعه او رفت، آن مرد فریاد زد: کشت و زرع ما را پایمال نکن، حضرت همچنان سواره رفت تا به نزد او رسید، پیاده شد و به نزد او نشست، و با خوشروئى با او صحبت فرمود، سپس گفت: چه مبلغ خرج این کشت و زرع کرده اى؟ گفت: صد دینار، فرمود: چه مبلغ امید دارى که از آن برداشت کنى؟ گفت: من علم غیب ندارم، حضرت فرمود: گفتم چه مبلغ امید دارى، نگفتم چه مبلغ عایدت خواهد شد. گفت: امیدوارم دویست دینار برداشت کنم، حضرت کیسه اى بیرون آورد که در آن سیصد دینار بود و به او داد، و فرمود: این پول را بگیر و کشت و زرع هم نیز به همین حال براى تو باشد و خدا آنچه را امید دارى عایدت گرداند.

راوى خبر مى گوید آن شخص برخواست، و سر آن حضرت را بوسید و خواهش کرد از بى ادبى ها و بد زبانى هاى او در گذرد، حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) با لبخندى مزرعه او را ترک کرد.

مدتى از این جریان گذشت تا آنکه روزى حضرت به مسجد رفت و آن مرد هم در مسجد نشسته بود، همینکه امام را دید این ایه را تلاوت کرد: «اللهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ» خداوند بهتر مى داند که رسالت و نبوت را در کدام خاندان قرار دهد، رفقاى آن مرد به او گفتند که تو سابقاً طور دیگرى حرف مى زدى؟ گفت: همان است که گفتم.

آنگاه حضرت به اصحاب فرمود: کدام راه بهتر بود، آنکه شما مى گفتید یا راهى که من انتخاب کردم؟

سپس مرحوم مفید مى نویسد:

روایت شده که حضرت موسى بن جعفر فقیه ترین فرد زمان خود بود، و از همه به کتاب خدا آشناتر بود و در خواندن قرآن از همه خوش صداتر بود و چنان بود که هرگاه مشغول خواندن قرآن مى شد آنچنان صوت محزونى داشت که مردم از شنیدن صداى آن حضرت مى گریستند، مردم مدینه آن حضرت را زینت شب زنده داران و عبادت کنندگان مى نامیدند، و کاظم نامیده شد، زیرا هر چه از ستمکاران کشید تحمل کرد و به آنان نفرین نکرد تا آنکه در زندان دشمنان خدا به وسیله سم از دنیا رحلت فرمود و به شهادت رسید.

شهادت

آنچه مسلّم است سبب شهادت آن حضرت ترسى بود که غاصبان خلافت پیامبر (ص) از نفوذ معنوى آن بزرگوار در بین مردم داشتند، و او را مانعى بزرگ براى دنیاى خود مى دیدند، و ازا ین جهت پیوسته در صدد شهادت آن بزرگوار بودند و عدّه اى از افراد نیز نزد خلیفه از آن حضرت سعایت مى کردند تا آنکه حضرت پس از تحمّل سال هازندان و شکنجه در زندان هارون الرشید در حالیکه به وسیله غذاى زهرآگین مسموم شده بودند به شهادت رسیدند.

شهادت آن بزرگوار در زندان سندى بن شاهک در ۱۸۳ هجرى بود و عمرمبارک ایشان در هنگام شهادت ۵۵ سال بود.

آرى افتخار شیعه آن است که پیشوایان او در راه اعلاى کلمه حق و نجات انسانها از جهل وستم هر کدام به نحوى به دست دشمنان انسانیت به شهادت رسیدند، و کدام ملّت و قومیّتى این چنین پیشوایانى دارند؟

سلام ما بر خاتم پیامبران حضرت محمد (ص) و همه امامان معصوم، مخصوصاً بر حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام)که سالگرد شهادت آن بزرگوار را به سوک نشسته ایم.

والسلام

نوشته شده توسط حاجی علی رامیز. در دسته آخرین مطالب, اخبار جهان, شهدا, فرهنگی تبلیغی

انتشار یافته در حمل ۱۲, ۱۳۹۸ با بدون دیدگاه

بدون دیدگاه

در حال حاظر دیدگاهی وجود ندارد سالگرد شهادت امام کاظم علیه السلام. شاید شما مایل به افزودن یکی از نظرات شخصی خودتان؟

دیدگاهتان را بنویسید


یک + = 6